این روزا نوشتن از حالم خیلی سخت شده اما دلم نمیاد این چیزا رو ننویسم این تجربیات و عواطف رو باید صبر کرد باید رنج های که امسال می کشم رو یه جای تو خاطرم نگه دارم امسال حس میکنم رنج ها در من در حال گسترش یافتن هست و تحولی در ذهنم رخ داده که در شرایتم رخ نداده نمی دونم ریشه اش چیه شاید بعد دولزده سال از یک کار نکراری خسته ام من فکر نمی کردم از تکرار ها خسته بشم البته اما فهمیدم یک تکرار وقتی خسته کننده است که دوستش نداری فکر کن چند سال تو یه شغلی تو یه جای تو یه مشغولی که دوستش نداری نمام زندگی تو این در بر می زندگیت حتی چیزی میشه تو نهایتش ازش متنغری برات غیر قابل تحمل میشه وقتی یه مسری رو در زندگی دوست نداشته باشی انتخاب خودت نباشه حتی این قدرتم از دست می دی که براش بچنگی تقریبا میشه گفت عشق به کاری که می کنی بهت انگیزه جنگیدن میده این راهی که من توش مسیرم نیست که حتی دلم بخواهد ادامه بدم حس کی کنم خیلی دارم کج می رم .و بعد دوازده سال درس تازه از 1 دارم می پرسم خدایا دارم چی کار می کنم من کجام آیا این چیز های که براشون می جنگم ارزش جنگیدن داره ؟دیگه همه چی برام بی معنی شده و حس می گنم دبیرستان داره منو از اصلم جدا می کنه دبیرستان شده که دارم می جنگم که ازش فرار کنم فرار کنم و برسم به چیزی که لایقشم دیگه از فشار ها خسته شدم دیگه از یک زندگی که همش توش وحشت نمره اوردن هست خسته ام دیگه از این زندگی بی روح و موهن خسته ام دلم میخواهد جای باشم که در قید و بند این جور چیز ها نیست دوست دارم روح مو به پرواز در بیارم برم یه جای که حتی چهار دیواری هاش و محدودیت هاش برام جذاب باشه من اهداف زندگیم رو بر اساس روحیه و غلایق خودم بنا کردم و سعی کردم تو زندگیم اهدافی رو انتخاب کنم که از من بهترین رو بسازه منو رو یک فرد چند بعدی کنه فردی که زندگیش تو یک مبحث پر تکرار خلاصه نمیشه .مغزم پر شده از چیز های که نمی دونم چرا باید یاد بگیرم و از اون بد تر پر شده از چیز های که فقط مغزم رو اشغال می کنه و بعد یه مدت مثل سطل آشغال دورشون می اندازم و این روزا در برابر هر درسی میگم آخه به من چه این چیزا کجایی زندگی منه دلم می خواهد بهم بیان بگم به یاد ندین دو دوتا چهار تاش چی میشه بهم یاد بدید چجوری انسان باشم منو رو در جایگاهی قرار بدید که بتونم انسان قوی تری از خودم بسازم دبیرستان داره منو از ضعیف تر می کنه پست تر می کنه پست در حدی که بچنگم براری یادگیری چند تا کلمه و گرفتن نمره تو یه برگه و تمام زندگی مو پاش بزارم چون و من قطعا مجبورم به چنگدین چون باید از این حان عبور کنم که بتونم سری تو سرا در بیارم بتونم رشته ای دوست دارم رو قبول شم رشته ای که بخاطر نمره نمی خونمش رشته که کاربردی هست و من می تونم کاربرد شو تو تک تک لحظات زندگیم حس کنم این لذت درس خوندن که چیزی که داری می خونی کاربردش برات روشنه این که بتونی این اطلاعات رو در آن به کار ببری ازش استفاذه کنی یه جای زندگیت دردی ازت دعوا کنه و درد دیگری رو دوا کنه نمی گم فیزیک شیمی ریاضس بده ولی خوبه 1 کسی که بتونه ازش یه چیزی در بیاره که خدمت به خودش و خلف باشه نه اون سبکی که به ما تو دبیرستان آموزش می دن و فقط برای فارغ التحصیلی یادش میگیریم .من هر چه زمان بیشتر می گذره بیشتر این حس داره به من دست می ده که عمر مفید نداشتم من چی به این جهان افزودم ؟چه باری رو از هستی برداشتم ؟چه کاری رو انجام دادم که بتونم سینه سپر کنم من فقط درس خوندم که امتحان بدم در حالی که من از زندگیم چیز دیگه می خواستم بعغی وقتا میگم خدایا این زندگی چه قدر یخ و ملول می گذره نه تاثیری رو زندگی دیگری نه به دست آوردن چیزی در کمال خودم . من بمیرم میگن دانش اموزی بود که مورد در حالی که هویتم من خیلی وسیع تر از این حرفاست هی حسرت اینو می خورم که ای کاش ای کاش حتی خواهر برادری کسی رو داشتم و نسبت بهش مسول بودم که احساس ارامش کنم یه مسولیت کوچیک من حتی با دادن غذا به گربه ام احساس مفید بودن احساس انسان بودن می کنم .دنیا امروز انگار می خواهد همه ما ها رو مثل یه رباط بسازه از هفت سالگی تا دکترا حرکت در یک خط افقی برای چیزی به نام موفقعیت که تهش هیچی نیست جز این که شاید یک انسات خیلی پولداری بشی و یه شغل درچه یک گیر بیاری ولی من زندگی رو جور دیگه ای میبینم زندگی تعریف من از یک زندگی پر و پیمون اینه که زندگی دیگران ببخشم تفکر درست مو به جامعه منتقل کنم فراغتم رو با یادگیری مهارت پر کنم زندگی رو به تجربیات گوناگون و از این شاخه به آن شاخه پریدن امتحان کنم دوست دارم علایق مو دنبال کنم دوست دارم کار کنم ولی نه برای خرج معاش نه برای شکم برای این که زن مستقل بشم برای این که کار کردن و شغل داشتن بهم حس اینو بده که یه بخشی از این هستی بزرگ رو دارم با دستای خودم می چرخونم به حس اعتماد به نفس که من یه کاری رو انحام دادم که بتونم بگم ارزش منده بهش افتخار کنم .من یک زن هستم زن ها قوی بودن سخت تر از یه مرد قوی بودنه ما زن ها بخواهیم کاری رو انجام بدیم صد ها مانع بیشتر برای ماست و ما در نهایت همه محدودیت ها رو یا پشت سر می زاریم یا جوری تو همون محدویت از هیچی یه زندگی رو میسازیم که هرگز مرد ها نمی تونند ما ها همیشه از نظر اجتماعی و فرهنگی خیلی چهار دیواری های داریم که مرد ها ندارند و ما زن ها هرگز نمی شکنیم ما زن ها هر چی محدود تر باشیم قوی تر میشم و تمام تلاش من اینه که زن بودنم باعث نشه از چیزی که هستم کم تر بهم تعلق بگیره ما زن نمی تونیم هر شغلی رو داشته باشیم نمی تونیم هر جای که می خواهیم درس بخونیم و این تفکر پر بیشتر خانواده ها هست که ما نیاز به محافظت داریم و من درک می کنم که پدر من مسولیتش اینه که من دختر شو امن نگه داره و این امن نگه داشتن من ؛این دغدغه خیلی از خانواده شاید خیلی از انتخاب ها رو از من میگیره خیلی از چیز های که می خواستم در زندگی تجربه کنم رو از من میگیره ولی من این قدرت یک زن هست که اگه از صد تا حقش محروم بشه باز فرو نمی پاشه باز از امکانی که تو دستشه نهایت استفاده رو می کنه هر دری رو روش می بندند یه در دیگه رو روی خودش باز می کنه. ما زن ها خوب بلدیم تو قفسم پرواز کنیم. و من امسال می خواهم همه چیو پشت سر بزارم و پیشرفت کنم پیشرفت به معنی وافعی پیشرغتی که به درس و مشقم خلاصه نشه پیشرفتی که تمام زندگی منو در بر بگیره.
برچسب:
نویسنده: شیوا قنبریپور