صبح ساعتم را کوک کرده بودم شیش و سیزده یه ربع زود تر از زمانی که هر روز بیدار میشدم 1 1 داشتم شبش خیلی گریه کرده بودم از استرس نیم ساعت زود تر درس را رها کردم صبح حال هوایی درس خواندن بیشتر میشد صبح تسکین می یافتم و می خواندم تا شب خواب و بیدار شده بودم بد خواب بودم همش تو تختم نیم خیز میشدم چشام دنبال عقربه ها بود انگاری چشام از عفربه ها التماس می کرد جلو نرند ساعت نه نشود و من هرگز آن امتخانی که فرار نبود درش موفق بشم را ندهم کاش فقط این یک رشته را نمی خواندنم کاش میشد یک نفر جای من ان چند ساعت عصفناک را تحمل می کرد نگران اتمام وقت تبودم هر چند شنیده بودم حدود بیست تا سوال داریم زمان به طرز سرد و کندی می گذشت وقتی امتحان داشتم و من هر چه لحظه فشار شدیدی را روح و روانم حس می کردم دلم می خواست از عذاب آن لحظه در امان باشم تحمل این همه رنج برا چه بود برای رشته ای قرار نبود بعد دبیرستان یک نگاه گذرا به آن بیتدازم من این کاره نبودم ولی مجبور بودم انجامش بدم و از آن بد تر مجبور بودم موفق شوم در آن من نمره ای برای پاس می خواستم و می ترسیدم بیفتم تا آمدن سرویسم درسا هایم را خواندم در آن از هر دغدغه ای فارغ بودم تا که تاکسی آمد بچه که بودم در سرویس هم درس می خواندم بیش از کرونا هم همین جپر اما امسال بی خیال این یک محنت شدم و دگر درس ها برایم آت قدری اهمتیت نداشت که مثل خر خون ها داخل سرویس هم بخوانم دگر امسال فقط می خواستم یک جوره کار را تمام کنم شده نصفه نیمه نظر به منظره بیرون سپردم آن روز مثل صبح ها که دم صبح می رفتیم فرودگاه امام آسمان گرگ و میش و رو به روشنایی بود طولی نکشید که به مدرسه رسیدم سر سوپر آبنات جوبی و پیراشکی خریدم که وسط امتخان چیزی برای خوردن داشته باشم خیلی بچگانه میشد اکر آب نبات چوبی می محکیدم آن هم وسط بیست و دوتا بچه که حیلی جدی سرشان به حل سوالات ریاضی گرم است قیافه متعجب مراقب هنگام دیدنم را نمی توانستم تصور کنم به مدرسه رسیدم بلند گو داشت دعا بخش می کرد من و انیس فقط در کلاس بودیم و بعد سر و کله سیمینم پیدا شد گوش به دعا سپردم منتظر بودم کمی روحم آرام شود تا با آرامش بیشتری مرور کنم .سیمین دمق بود من می دانستم چرا تو گروه خون به پا شده بود سر این که چرا دیروز سیمین آمده مدرسه قرار بود متحد شویم و هیچ کدام نمیاییم مدرسه تا که یک روز بافی مانده وقت مان را صرف خواندن ریاضی کنیم هیچ کدام ام نمیامدیم علا سیمین و خالا همه از دست سیمین ناراخت بودند و سیمین هم از دست همه عصیانی .من سیمین را سرزنش نکرده بودم حتی به این فکر هم نکردم کارش درست بوده یا غلط در این باره بی تفاوت و بی نظر بودم قانونی وجود نداشت که او شکسته باشد.سیمین داشت چیز های روی میز مان می جسباند وقتی برچسب ها را خواندم به لاتین نوشته بود غیاب یک روزه بدون کسب اجازه مهم نبود ایت پرچسب تا کی انجا بماند این سر کشی ها و قانون شکنی ها ننگ نبود اعتراض بود اجبار بود و ما حق ایتن کار را داشتیم که یک روز مدرسه را غیبت کنیم تا بتوانیم ریاضی درس بخوانیم کلاس های یک شنبه منفور ترین کلاس ها بودند یک مشت رشته بدرد نخور که به ما تحمیل شده بود همه را روز یک شنبع داشتیم و هیچ کدام از این درس ها برای مان جذبه نداشت از آن جا که کاربردی نبود خواندن شان را کسل کننده اطلاف وقت و بار اضافه می دانستیم . وقتی کم کم بچه های دیگه آمدند سیمین حالش گرفته بود حس می کردم برای این که دیشب در گروه دعوا بود این حوری دمگ است .وقتی نصف بچه های کلاس حاضر شدند سر این برچسب ها غر زنی بود و سر این که شب گذشته به پدرات مان گقته بودند که ما مدرسه را پیچاندیم .من در این زمان از دست خانم زیست و بقیه خانم ها غصبانی بودم بقیه هم همین جور گفته بودیم که یک شنبه نخواهیم آمد و بهشان توضیج داده بودیم حجم درسا زیاد است آن ها به ظاهر مخالفتی نداشتند بعد ها پشت ما را خالی کردند از پشت ختجر زدند و علیه مان شکایت کردند .کتاب های مان را باز کردیم نمی دانستم جه چیزی را باید مرور کنم شاید مضطزب بودم و سرگذشته جزوه هایم را از قایل در آوردم و کم کمک متمکز نگاهی انداختم خانم گفته بود مسله می دهد مسله که می داد گیج کننده بود اگر یک جمبه از مسله را جا به جا می کرد یا یک غدد را هیچ بلد نبودم حل شان کنم تصمیم گرفته همه مسله ها را یه دور بخوانم مادر گفته بود نخوانم شان چونهمه شان برام جدید بودم و ممکن بود اگرتلاش کنم در این زمان یادشان بگیرم عول کنم و بقیه درسا را فراموش کنم . ملیکا که آمد مثل همیشه پر انرزی گفت های گایز شب گذشته سوالاتم را یاسخ داده بود و الان هم بد نبود مسله ها را ازش بپرسم بچه ها دور ملیکا جمع شدند و تک تک سوال پرسیدند من هم گفتم سوالی دارم و منتظر شدم کار بقیه تمام شود نباید معطل یک سوال میشدم خودم جزوه هایم را دید زدم تک تک که معلم وارد کلاس شد و نرگس آمد و سوال پرسید با دیدن خانم حیدری احساس امنیت می کردم امنیت روانی احساس کم شدن نگرانی ای کاش تا زمان تقسیم برگه ها می ماند ازش سوالی نداشتم خیلی چیز ها را بلد نبودم اما الان در دلم آن قدر گیچی و بلوا به پا بود که ختی نمی توانستم خودم را جمع کنم و سوالی بپرسم نزدیم خانم ایستادم وقتتی نرگس کنار رفت ازم پرسید سوالی داری گفتم نه خانم فقط میشه بمونید.خانم چهره پرشان منو دیدبه لاتین گفت چرا انقدر پریشونی چند تا نفس عمیق بکش بشین سر جات به اجبار نشتم سر جام فقط می خواستم خانم جم نخوره مثل نوزادی که مادرم حم می خورد دنیا برایش موهن میشد و از وحشت گریه می کرد .طولی نشکید که خانم حیدری کلاس را رها کرد و رفت زمان زیادی تا به زمان امتخان نمانده بود خانم خکیم زاده مدیر مسن مان وارد شد و همه انتظار یک سخنرانی طولانی را داشتیم قیافه های مان کسل بود و برای دفاع و جر و بحث ها آماده بودیم و این بار قرار نبود هیچ کدام مان ساکت باشیم خانم با دقدمه چینی گفت دیشب شما دست به یک کار غیر اخلافی زدید دیشب شما دست به دست هم دادید که یک قانون رو بشکنید در دل می گفتم جوری حرف می زند که انگار جنایت کردیدیم گفت کار تون بی اخترامی به اساتید جعفری با غیظ و معترض گفت بی اخترامی نبود خانم ما معلما رو در جریان گذاشتیم پشت سرش ما هم به صدا در آمدیم و گفتیم حجم درسا خیلی زیاد بود سر امتحان فیزیکم در خواست تغطیل داده بودیم گوش نداید اومدیم این جا این یه سری هم قرار نبود به حرف مون گوش کنید مام خودمون صلاح دیدیدم نیاییم ملیکا گفت خانم تو مدرسه های دیگه برای هم چین رشته های یکی دو روز تعطیل می دند نرگس از پشت برای 1ین بار دادش جلوی معلمان بلند شد مگه نگفتید حضور مون اختیاریه پس مام می تونیم نیاییم مدرسه و فقط برای امتخان حاضر بشیم چون کروناس خانم چه ربطی به کرونا داره والدین تان اول سال امضا کردند و فرستادن تون به مدرسه و خالا نمیشه یه روز در میون بیایید جعغری شما ها برنامه رو منطقی بچینید مام قاتوت شکنی نمی کنیم یه نگاه به برنامه امتخان بیندازید خانم حکمیم زاده من به این چیزا کاری ندارم تصور کنید من و تمام کارنان دفتر این مثل شما یکی از قوانین رو زیر پا بزرایم واکنش شما چیه خواستم بگم اکه دلیل تون منطقی بود ما هم می پدیرفتیم دستم را بالا آوردم خانم؟. جعفری هم زمان گفت خانم و خانم گفت نمی خواهم چیزی رو بشنوم جواب منو رو بدید اگر شما فانون رو می شکستید بار دیگر خواستم حرفم را به زبان بیاورم اگر.. که ملیکا با جنم و دلیرانه گفت شما هم فانون رو شکستید شما هم قرار بود سر موقف کتابامون رو بدید دنباله اش جعفری گفت آره شما ما یک ماه به سختی از روی پی دی اف خوندیم و داد مون در نیومد خانم حکیم زاده نمی خواهم چیزی بشنوم شما ها قانون رو شکستید و فقط بار دیگه تکرار نشه همین در دل گفتم چه کسی این قوانین بی اساس را گذاشته که فقط به ضرر دانش آموزان باشد مثل همیشه منفهت قدرت برتر بود منفعت مدیران مغلمان و به ما که می رسید قانونی برای وغضیت ما وحود نداشت مایی که سرمان را مثل کبک می کردند توی کتاب و هر می گفتند باید می گفتیم چشم وفتی هم که حق مان را می خواستیم چون که قانونی برای گرفتنش وجود نداشت کوچک ترین اعتراض مان میشد قانون شکنی جای که به نعفشان نبود باید خفه میشدیم.جعفری گفت یعنی چی گوش نمی دید شما ایجاید که به دانش آموز ها کمک کنید حرف حسابش جواب نداشت ناشنوا شدند مدیر یلند گفت خرف نباشه دیگه این کار تکرار نمیشه تمام جعفری شما هر کاری با ما خواستید کردید ما هم به ابرو نیاوردیم حالا ما یه بار خلاف کردیم و ش.ا فقز بخاطر یک غیبت اینم جوری سرزنش مون می کنید بغض کردم دلم برای بحران مان کباب شد رقیه بر عکس همیشه ساکت بود و این بار به جعفری گفت ولش کن بره ایشون فرار نیست به حرف مان گوش کنه مدیر امتحان تون دیر نسه تمام کنید بخث رو بخونید !مدیر که رفت همه مان کنار هم رفیتم و باز ناله مان بلند شد اعصاب درس خواندن برای ما نگداشته بودند اگر یک ذره به فکر ما بودند بعد از اتمام امتخانات دادا شون رو می زدند خانم که رفت گفتیم چه قدر ورور میکنه ملیکا گفت کی اجازه داده که همچین old nay بیاد مدیر ما ما بشه جعفری گفت والله هی میکه نمیشونم حرفا تونو بابا مادر من سمک تو بزار بشنوی از تیکه انذاختنش کیف کردم کیف می کردم ساکت نمی نشتیم بهشون گفتم هی خواستم بگم اگه ما جای شما بودیم و این قانون شکنی معقول بود بود قبول می کردیم نزاشت خزفمو بزنم جعفری گفت اونم می خواسته همینو بگه ولی نشد ولی ما حزفا مون رو زده بودیم و اگه ذره ای شعور داشتند دفعه بعد خودشونم یه اصلاح می کردند.داشتم رو در رو با این درد جامعه که افراد مسن صندلی ها رو تا دم مرگ می چسبند دست و پنجه نرم می کردم پای اختلاف نسل ها هم در میان بود یک مدیر مسن بود و ما نوحوان های آتیشی و زخم خورده که له له می زدیم به اهداف مون برسیم همه مون به سال آینده فکر می کردیم و سدی ها که مانع آینده مون بود .این همه اعتراض ما به هیچ جا نمی رسید و فق اعصاب مان هورد میشد آن قدر جوش زدیم که مرور درسا هم یادمان رفت روخیه برای درس باقی نمانده بود خودم را به جریان سرنوشت سرپردم تا که کشتی منو ببره توی صخره ها سوراخ سوراخ کنه حتی با ورود خانم حیدری که آرامش کلاس بازگشته بود نای برای مرور نبود همه همه در کلاس بر پا شد همه نق و گله های مان را پیش خانم حیدیری بردیم و اونم به آرامی کفت چیزی نیست جدی نگیریم و این خودش آب روی آتیش بود رفتم جلو به خانم حیدری بگم که دفعه بعدی ریاضی رو وسط هفت نزارند اگر کسی خرفامان را به گوش مدیران نمی رساند خانم حیدری که بود می دانستم با اعضای دفتر حرف می زد اندک تاثیری می کرد امیدوار بودم همان جور که خانم حکیمزاده وانمود می کرد کر است کر نبوده باشد و شکوه های جعفری تکانش دهد برگه ها تقسیم شد عینکم بر به چشم زدم هنوز جامدادیم در کیفم بود درش آوردم .بعد تقسیم برگه ها اولین سوالی که بچه ها پرسیدند این بود خانم می تونیم با مداد حل کنیم خانم سخت نمی گرفت کفت باشه ولی حق ندارید بعد ها نوشته تون پاک شد دستگاری کنید بیاد بگید یه چیز دیگه نوشته بودم بچه ها با خانم حیدری صادق بودند و قول دادیم این کار رو نکنیم و اجازه داد مدادم استفاده کنیم .خانم حیدیری گفت یه چیز دیگه هر کب دست خط خوش داشته باشه تمیز بنویسه یه نمره اضافه میاره من که قید این یک مورد را زده بودم وقتی استرس داشتم همش نوشته هامو خط می زدم یه سوال رو چند جا خل می کردم و دست خطم هم خرچنگ قورباغه میشد .عقیله و بچه ها می گقتند نمیشه پنج نمره باشه .یکی از پشت گفت دیگه چی امر دیگه ?کمی بعد همه به حل کردن گرم شدیم مامانم گفته بود سوال های که بلدی رو خون سردانه حل کن نصف نمرات را میگیری.در همین زمان بود که هدا هم کلاس نروژی من خیلی بی تفاوت گفت که برگه را خالی میدم خانم اصرار داشت خداقل یک سوال جل کند و او گفت نمی تواند و برگه را خالی داد همه وق زده نگاهش میکردیم و خانم به دفاع از او گفت این یعنی شجاغت شما هم مثل هدا شجاغ هستید برگه را خالی بدید یکی از بچه ها گفت ما شجاعت داریم و تا آخر انجامش میدیدم هدا بی صدا فاتحانه برگه را داد و رفت هر کی نمی دانست فکر می کرد دست پر دارد کلاس را ترک میکند. من با دیدن سوال چهار بهم ریخته بودم یک سوالی بود که مشابه اش را ندیده بودم و همین جور اون دوتا مسایلی که اومد شده بود سه تا سوال چند نمره ای انتیگرال و دیفراسیل ها را حل کردم ماشین حساب نداشتم که بدونم جواب ها غلط آمد اگه روش رو درست رفته بودم حواب هم درست بود اما من می ترسیدم جوابم یک عدد سه رقمی در امده بود حسم می گقت جوابم نباید عدد به این گنده گی باشه می ترس برم داشت خانم نوبت نوبتی داشت سوال های بقیه را حواب می داد دستم رو بلند کردم تا بیاد طرفم خانم بالا سر بچه ها بود که همه در سوال چهر گیر کرده بودند یک راهتمایی گوچک هم رو تخته از سوال چهار نوشت بعید بود با این حالم چیزی از راهنمایی سر دربیارم منتطر نماندم خانم بیاد طرف من تا خانم رفت بشینه سر چاش بلند شدم و رفتم خانم گغت بشین میام بالا سرت گفتم همین یه سواله اینجا بگیدنفس نفس می زدم گفتم خانم این حوابش نبانید این دربیاد خانم درست جل کردم؟خانم گفته بود درست و غلط رو پای امتخان نمی گه ولی با دیدن حالم گفت روشی که رفتی درسته نشستم سر جام.رفتم سوال بعدی که بلد بودم اما مراخبش طولانی بود هر چه مراحل طولانی تز بود امکان این که جواب اشتباه باشد بیشتر بود نفسم گرفت هانم لحظه ایی از کلاس بیرون رفت زنگ تفریح بچه ها خورده بود و این یعنی چهل و دنج دقیقه ما در حال امتخان دادن بودیم و من فقط سه چهلر سوال خل کرذه بودم کم آینده خودم را به سیاهی میدیدم گیر کرده بودم آن قدر ناامید بودم که قدرت جنگیدن رو از دست دادم خانم که نبود دو سه باری با ماشین حساب حساب کردم و باز هم به حوابی که به دست آوردم اطمینان نداشتم و میخواستم تایید مغلم ام را بگیرم چشم چرزخاندم و چشم به در دوختم خانم حیدری بیرون بود و یک مراقب دیگر جاش آمده بود بچه ها هی می پرسیدن خانم حیدری کجاست گفتند تا پایان زنگ تفریخ صبر کنیم این یعنی یک ربع دیگه ترس برم داشت تا آمدن خانم دست از سوال حل کردن کشیدم تا خانم وارد شد چند خط از مسایل رو بلد بودم رو حل کردم با دیدن شیش نمره سوال و مراحل بعدی که بلد نبودم هول کردم داشتم نمراتی که از دست می دادم رو حساب می کردم حس کردم قرار نیست پاس شم گریه ام گرفت و تا به هودم اومدم دیدن صورتم خیس اشک شده سوال بعدی رو بلد بودم دیفرانسل رو مساوی صفر می زاشتم ایکس در میومد و جوابش را چایگرین میکردیم تا وای رو بع دست بیاوریم اما من حس می کردم دیفراسیل رو درست در نیاوردم و کل حوابم اشتباه میشه و استرس و اشک هام نمی زاشت یک دور دیگه سوال رو چک کنم و نه می تونستم سوال بعدی رو تو ذهنم ترتیب بندی کنم سوال بعدی هم گرفتن دیفرانسل بود تا انجا رفتم حالا باید دو تا بعد به دست آمده را جایگرین میکردم اما حس کردم حوابم غلط است پاکش کردم دیگر مغزم از حرکت افتاده بود همش فکرم درگیر نمره های از دست رفته بود . و من چند چند بار چند بار داشتم از اول حساب کتاب می کردم و وسط راه گیج میشدم .با بغض خانم حیدری رو صدا زدم خانم حیدری اومد بالا سرم گفتم هیچ سوالی رو نمی تونم حل کنم خودمو باختم خانم گفت میخوای یه آبی به دست وصورت ات بزنی ?می خواستم ولی اگه می رفتم دیر میشد تو امتحان فیزیک که این حالت بهم دست داد به دست و صورتم آب پاشیده بودم ولی اون روز زمان وایستاده بود من مطمن بودم اون روز زمان وایستاده بود ورگنه نه با اون همه گریه و زاری و از نمازخانه تا دیشویی سه طبقه رفتن و برگشتنباز سر موقع برگه دادن غیر ممکن بود گفتم نه سوال رو به خانوم نشون دادم گفتم چی کارش کنم من بلد نیستم. هیچی بلد نبودم هر چه بلد بودم از دهنم پریده بود خانم برام دیفرانسیل گرفت جوابش عین همونی بود که خودم در آورده بودم و پاک کرده بودم گفتم اینو که منم حل کردم پاکش کردم خانم هم گفت درست بود که همین رو ادامه بد چک می کنم کمی آرام شدم و سوال رو حل کردم خودمو جمع کردم هدا هی تو کلاس رفت و آمد می کرد این دفعه با سویشرت گشاد وارد کلاس شد و یه دور شنکول چرخید حجاب به زبان اردو گفت این برگه خالی داده چه ریلکس هست انگار ریلکس بودنش رو اعصابم همه بود اون لحظه آرزو کردم کاش عین هدا می تونستم برگه خالی بدم بدون این که کسی سرزنشم کنم بدون این که کسی ازم انتظای داشته باشه راحت سبک در حال پرواز رو ابرا به خانم هم گفتم که دلم می خواهد برگه رو بدم خانم گفت ی تونی بدی .اما من برای تا آر جنگیدن ارزش قایل بودم و باز سرمو بردم رو برگه گراف پنج نمره ای را کشیدم تا این جا چندان به خود امید داشتم امید پاس شدن خانم بلند شد همه نگاه ها ملتمس به او دوخته شد پرسیدم خانم کجا؟ خانم گفت برمیگردم همش خدا خدا می کردم خانم تو هال باشه گفتم خانم جای نرید و در اصل حرف این بود اکه برید سکته می کنم !خانم سریع رفت و آمد در این میان من دیفرانسیل سوال سوم را گرفته بودم و حالا باید از دو عدد فاکتور می گرفتم از بیست و چهار بیست و چهار فاکتور بگیرم میشود یک اما آن موقع دو سه بار فاکتور گرفتم و هر سه بار داشتم چیز های بی ربطی در میاودرم چون باز هول شدم و اشکام جاری شد خانم برگشت رایان ام سمتش امد و سوال شو نشون داد و گفت خانم من ضرب کردن یادم رفته مانده بودم استزس چه بلایی داشت سرمان میاورد و پشت سرش شاگرد ممتاز کلاس مشکات گفت منم چهار ساعته دارم پنج رو تقسیم سه میکنم وعظ سر در گمی بود خانم گفت ماشین حساب استفاده کنیم این کار ممنون بود همه با دهن باز مانده پرسیدم جدی ?خانم گفت انتطار دارید چی کا کنم وقتی ضربم یادتون رفته ماشین حسابمو از جیب کیفم در آوردم اما نه برای سوالی که حل می کردم استفاده اش کردم نه برای چک کردن سوال های قبلی من در یرت بودم که چرا نمی تونم بیست و چهار رو فاکتور بگیرم چه اشتباه داشتم مرتکب مشیدم خامم را صدا زدم لارا پشت سرم تو نوبت بود خانم از ردیف آخر رد شد اول رفت بالا سر بقیه تا رسید به لارا لارا از اول سرش توی برگه بود مغلوم بود همه چی بلد است همهیشه نمره هابش عالی بود یک سوال فقط از خانم پرسید و خانم گفت دقت کن و بعد رو به همه گفت فکر کنم قند تون کم شده اگه چیزی دارید بخورید و من اجازه گرفتم آبنبات بخورم که خانم آمد بالا سرم سوال رو نشونش دادم خانم رنگش پریده بود برام بیست و چهار را فاکتور گرفت شد یک داشتم کلنجار می رفتم کاغذ آبنبات رو باز کنم نمی تونستم انگار دستم از کار افتاده بود داشتم گریه می کردم چرا ناکار شده بودم؟ خانم آبتبات رو برارم باز کرد با سر آستین اشک ها مو پاک کردم و آبنیات رو گذاشتم دهنم تصورشم خجالت آور بود که تا چه خد قیافه ام مسخره شده جعفری از اون ور اشاره کرد هیچی نیس گریه نکن روز امتحان فیزیک هم زده بود به شانه ام و گفته بود گریه نکن و دگر گریه نکردم .حالا که بیست و چهار رو خانم فاکتور گرفته بود تا آخر می توانستم حل کنم جواب های به دست آمده را جایگزین کردم دوتا عد منفی بود عقیله کمی قبل از من پرسیده بود امکان داره دوتا max داشته باشیم و وخانم تایید تاییدکرده بود پس جواب من درست بود گراف را کشیدن و تا رفتم به خانم نشان بدم نگرس و چند تا دختر دیگه سمتش هجوم بردن خانم جواب شان را داد کمی بی حوصله گفت گفت اینجا رو شلوغ نکنید نکنیدمیان بالا سر تک تک تون هی هم درست و غلط نپرسید بخدا من دارم برگه برگهتون رو حل می کنم دلم به حال خانم می سوخت به چه زحمتی انذاخت بودمیش حتما سرش بخاطر میگرن درد می کرد.چشم ام اقناد به برگه نرگش بنظر میامد خوب بلد است این جور انتظار نمی رفت دختر های اروپایی کلاس مان اکثرا درس خوان نبودند نگرس کنار رفت سوالم را به خانم نشان دادم گفت درسته سوال چهارم از روی راهنمایی های خانم کمی یاد گرفته بودم خانم گقت بقیه شو با کولادریتیک انجام بدم نصف نمره رو بگیرم دید گیجم فرمولم برام نوشت حس کردم موفقیعتم رو مدیون خانم هستم تا جای که نتوستم حل کردم بقیه سوال ها رم خودم بلد بودم اما حواب هام یک چیز های پرتی در میامد هدا باز وارد کلاس شد این بار خانم صدایش زد تا با او حرف بزند من هم دوست داشتم با هدا حرف بزنم بپرسم چش شده خودش در تروژ شاگرد ممتاز بوده بنظر میامد دختر باهوشی باشد دوستم اخی می گفت باهوشا همه از مدرسه فراریند خودم هم نظریش را در زندگی دیده بودنم شاید هدا هم مثل من دبرستان را بی ثمر و اتلاف وقت می دید که انگیزه اش را باخته بود امسال خیلی های مان بی انگیزه بودیم با خانم یواش حرف می زد خرف شان را نمی شنیدم داشتم دو سوال آخر را حل می کردم که نرگس برگه شو داد و دنرگس و هدا دوتایی دور خانم جمع شدن خانم داشت توضیح می داد لازم نیست که شما همه تو ریاضی بهترین باشید همه که قرار نیست ریاضی دان بشن همچین چیزی می گفت یک حمله جالبی هم گفت نمیشه از یک ماهی انتظار پرواز داشت. راست هم می گفت ما ماهی های بودیم که از ما پرواز می خواستند ولی شنا که لازم بود را یادمان نمی دادند. علاقه بچه ها رو پرسید نرگس هم مثل من روانشناسی دوست داشت هدا هم می گقت دنبال دارو سازی و دنداپزشکی است اما هیچ کدام از رشته های دبرستانی را دوست ندارد خانم گفت تو رشته های که دوست دارید سعی کنید بهترین باشید نرگس گفت مشکل ما همین جاست مدرسه های دیگه انتخاب رشته دارند اما ما در این مدرسه محبوذیم چهارده تا رشته بخوانیم آخرشم همه را نصفه نیمه یاد میگیرم من آن لحظه افسوس خوردم که ای کاش میشد همین این یک رشته ریاضی را تو دبیرستان برنداشت و حذف کرد کاش فقط ریاضی رو می داندد به بچه های که عاشقش بودند و قرار بود دکتر مهدنس بشوند نصف بچه های کلاس مان دنبال پزشکی و پیراپزشکی بودند و نصف دیگر دنبال انسانی تعداد انگشت شماری هم دنبال ریاضی قیزیک بودند و همه مان هم مجبور بودیم همه چی بخوانیم چون مدرسه ما یک مدرسه بین اللمی بود و قوانینش با مدارس دیگر فرق داشت آموزش پروش ایران می گفت باید فارسی و غربی بخوانیم کتاب های تجربی هم در دسترس بود و یک قانون گذاری هم این پسط چند تا رشته اضافی انداحته بود دامن مان که رشته های مان چهارده تایی بشود و بعد از این همه زخمت و خون دل خوردن پاداش مان این بود که محبور نبودیم کنکور بدیم آن هم با صدقه سری مدرسه و میلیون ها تومان هزینه و دوندگی .سیمین داشت می میرفتم برگه خودش را راتخویل بدهد که آمد بالا سرم و گفت گریه نکن اصلا اصلامهم مهم نیست منم چند تا سوال حل کردم قوی باش.. از این غریب جمله جمله های امید بخش آن لحظه خیلی قداران حرفایش بودم و اگر میتوانستم به آغوشش میرفتم اما احیف که امتحان بود.
برای آخرین بار مقابل چشم معلم برگه را دیدم هنوز دو دل بودم برگه را بدهم آن قدری داغ بودم که نمی توانستم یک دور اشتباهاتم را اصلاح کنم ختی آن جا های که می دانستم اشتباه کردم .وقت تمام شده بود خدا می دانست کی معلوم نبود چند وقت از زمانی که به ما داده شده بود گذشته اما خانم حیدری به روی مان نیاورده تا به الان که به همه می گفت برگه ها رو تحویل بدن خودش هم خسته بود به من که جلو چشم اش بودم گفت برگه رو بدم تا دیگه استرس نگیرم منم برگه را به امان خدا سپردم دادم . به محض دادن برگه پرسیدم خانم پاس نشم چی ؟ من چهار پنجمین شاگردی بودم که ترس افتادن را داشتم اما بر خلاف همه بچه دوست نداشتم مجداد امتخان بدم خیلی بد بود تا خالا در زندگیم پیش نیامده بود وقتی دوبار آدم امتحان بده ترس بازندگی بیشتر میشه از طرفی هم همه کلاس می فهمند که طرف مردود شده که دو بار امتخان بده حاضر بودم پایین ترین نمره تو کارنامه ام باشه ولی باز امتخان ندم . خانم من را هم دلداری میداد می گفت همه قرار نیست در همه چی استعداد داشته باشند .کمی بم برخورد گفتم خانم من اوقدارم بی استعداد نیستما من تا پارسال نمرات بالایی در ریاضی گرفتم این بار نمی دونم چی شد .حانم گفت عیب نداره همه گاهی شکست رو تجربه می کنیم من خودم که مغلم ریاضیم تو ریاضی افتاده بودم .قکر کردم خانم حیدری چه قدر با بقیه معلم های که میشناسم فرق داردبقیه مغلمان اگر در امتخان شان نمره خوب نمیاردی جوری طلبکارانه نگاه ات می کردند که از خودت خجالت بکشی خانم حیدری مغلم فهمیده ایی بود خیلی از هم سن و سلانش بالغ ار بود خردش را دوست داشتم حامی بودنش را دوست داشتم اگر ازدواج کرده بود حتما مادر خیلی خوبی میشد اگر هم روانشناسی می خواند از روانشناسی که قرار بود از من دربیایید روانشناس بهتری میشد .
گفت تو روانشناس خوبی بشو همه که قرار نیست ریاضی دان شن .پرسید ادبیات و اینات چطوره جواب دادم خودم می نویسم .خانم گفت تو استداد هات بهترین باش . حرفش قوت قلب خوبی بود نیاز داشتم یکی استعداد ها مو بهم یادآور شه روحیه بگیرم.
یادم نیست چه شد که خانم خانم گفت به مامانت بگو بیاد حرف بزنم یهو قلبم اژ تپش بازماند از ازپایه نهم هیچ خاطره خوشی از صحبت های معلمان با والدیم بیشتر از هر چیزی از جلسه اولیا و مدرسان تنفر و وحشت داشتم.با کمی ترس پرسیدم خانم من کار اشتباهی کردم؟خانم گفت نه آخه خیلی استرس میگیری میخواهم به والدین ات بگم کم تر ازت توقع داشته باشند والدین من شاید در کودکی از من توفع بهترین بودند داشتند اما در این زمان توقع آنچنانی از من نداشتند می دانستند قرار نیست تجربی ادامه بدم ولی مادرم انتطار داشت زحماتی که برایم کشیده هدر نرود و من هم فقط نمره خوب را برای زخمات مادرم می خواستم .
با آن که قرار نبود از من شکایتی شود اما می ترسیدم می ترسیدم خانم حیدری از حواس پرتی من سر کلاس بگوید ذله شده بودم از بس از بچه گی معلمام سر این موضوع شکایت کردند. برای خانم توضیح دادم که والدینم توقغ آنچنای ندارند .خانم گفت به هر حال خوبه با مادرت صحبت کنم چیز خاصی هم نمیگم اگه نگرانی خودت می تونی سر صحبت ما حضور داشته باشی این جوری بهتر بود اگر حضور پیدا می کردم ولی باز هم ته دلم شور می زد برای همین به مغلم ام مخ1انه گفتم مامانم نیاد بهتره .خانم هم گفت هر جور راختی ببینم پاس میشی یا نه بعدش ببینم چی میشه .در دل خدا خدا می کردم پاس شم یه وقت مادرمو نخواد آشوبم دو چندان شد . آن روز در تاکسی در راه بازگشت به خانه دلم نمی خواست با مادرم چشم تو چشم شم حتی پاهام نمی کشید بروم خانه اما وقتی رسیدم خانه بهش گفتم که از من انتظار آنچنانی نداشته باشد بعد هر چه اتفاق افتاد را برایش گفتم و آن روز تا ظهر هر دو مون غر زدیم .مامانم مثل همیشه همه چیز رو به شبکه مجازی ربط میداد مامانم گفت این ترم هر چی شد شد ولی ترم بعد نبینم هی درباره حواشی علی ضیا و مهران مدیری و این تو فضای مجازی بخونی .من با شناختی که از مادرم داشتم می دانستم اولین نصیحتش همین خواهد بود نمره کم آوردن پارسالم را هم به گوش دادن آهنگ های محسن ابراهیم زاده ربط داد .درس عبرتی شد برام که دیگه لام تا کام درباره چیزای که در فضای مجازی میبینم با مادرم حرف نزنم هر شکستی در زندگیم را به این چیزا ربط خواهد داد یکی هم نبود به مادر ما بگوید مادر من من فقط نیم ساعت دو هفته قبل یه پستی در باره حواشی دیدم اومدم چند ساعت با تو حرف زدم معنیش این نیست که دنبال این چیزام .به قول جعفری نباید به مامانا آتو داد.آن روز قبل خواب در یک پیام شخصی از خانم حیدری بابت رفتار بچگانه ام سر کلا عذر خواستم خانم هم گفت برا همه پیش میاد و ایرادی ندارد
یک هفته گدشت در این هفته شب و ظهر و ترس افتادن در ریاضی خواب را برایم حرام می کرد می خواستم در یک پیام شخصی از خانم بپرسم چه به سر امتحان من آمده ولی جرعت نکردم نشتم تا عجل خودش بیایید تا آن که دوشنبه هفته بعد خانم وارد شد و محض ورودش اولین نفر به سمتش رفتم و پرسیدم خانم پاس شدم خانم با چهره گرفته گفت نه قلبم از سینه بیرون پرید و زانو هام سست شد نگاه درمانده به خانم کردم .خانم خنده ای کرد و گفت شوخی کردم برگه ام را دستم داد در برگه نوشته بود !belive in yourselve.you didnt failed
برچسب:
نویسنده: شیوا قنبریپور