خرید بک لینک
1.بچه که بودم از سوسک نمی ترسیدم هیچ می رفتم دسشوی باهاشون حرف بزنم.

2.ولی حالا از سوسک پلاستیکی هم می ترسم جوری که سال پیش پچه های مدرسه یه سوسک پلاستیکی جلوم گزاشتن یه جوری داد زدم که حس کردم اندام های درونیم از فشار پاره شدن.با تمام قدرتم داد زدم.

3.از ترس از خواب پریدم بپرش چی دیدم.یه سوسک بالدار پرواز میکرد طرفم مامانم منو نجات نمی داد.

4.مدرسه پر از سوسک شده بود.رفتم حیاط مدرسه یه توپ کوچیک افتاده زیر نیمکت خواستم بر دارم .سوسک ها دنبالم کردن.یعنی باورم می شه سوسک ها فهمیدن که من از شون میترسم.باور کنید من رو دنبال میکنند.

نوشته شده توسط fool در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ |

برچسب: خاطرات,سوسکی,کوتاه, نویسنده: شیوا قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 16:22

صفحه بندی